شهیدی که صدام پایش را گاز گرفت

مجنون الحسین

کاربر فعال
"بازنشسته"
[h=2]شهیدی که صدام پایش را گاز گرفت[/h]
شهیدی که صدام پایش را گاز گرفت

سال ها از دوران طلایی و بی بازگشت دفاع مقدس میگذرد و سال هاست كه جز خاطرهای از بزرگ مردان سفر كرده در آن روزها و شب ها نمانده و صفحات هر تقویم در هر روز ، نامی و یاد نیكی از لحظات پرواز عاشقانه آنها با خود دارد.

گاهی اگر به آسمان نگاه كنیم ردی از بال گشودن آن بنده های صالح دیده میشود. قصه آن جماعت قصه دلنشین و حسرت برانگیزی است اما عجیب تر از آن ها، قصه جامانده های از آن قافله است كه زرنگ تر و زیرک تر از باقی باقیمانده ها خود را آسمانی میكنند.
این روزها سالگرد شهادت یكی از آن هاست. امیراسدی از بازماندگان قافله ، كه 18 سال بعد از جنگ بار سفر آسمانی خود را بست. تخریب چی قرارگاه كربلا كه سال 60 وقتی شاگرد دبیرستان بود به اهواز آمد و تخریب چی شد و سال ها بعد ( ششم اردیبهشت سال 1386) در پاكسازی میادین قصر شیرین به شهادت رسید.
خبرراکه دادندحس عجیب و غریبی در جان و دلم افتاد. هم غم بود، هم رضایت. دیگر امیر را نمی دیدم ولی شهادت هم حق او بود. او باید در همان جنگ بار خود را میبست ولی خدا او را برای اهل دنیا سال ها نگه داشت. اصلاً مزد جهاد همین است. دیر و زود دارد ولی...
قصه جامانده های از آن قافله كه زرنگ تر و زیرک تر از باقی باقیمانده ها خود را آسمانی میكنند ، عجیب ترین قصه است.​

نوجوان محله كوی كارمندان گنبد كاووس آن وقت ها كه هنوز پای نیروهای گسترده مردمی به جهبه ها باز نشده بود رزمنده شد و تا آخر هم در جبهه ماندگار.
میدان های مین سوسنگرد كه آن روزها عمق و طول چندانی نداشت و بعد ها در مقابل میادین "فكه " و "زید " و "طلائیه " اصلاً به حساب نمیآمد اولین قدمگاه امیر بودند و مدتی بعد در طریقالقدس به عنوان نیروی تخریب تیپ ثارالله معبرزنی كرد.

بعد در فتحالمبین با تركش های مین سوسكی راهی بیمارستان شد. باز برگشت و در "بیتالمقدس " و "رمضان " به عنوان معبرزن حرفهای كار كرد كه در پاكسازی منطقه زید، كف پای خود را از دست داد كه بعد از آن راه رفتن او جور دیگری شد ولی از جنب و جوش امیر چیزی كم نشد. وقتی از او شرح ماجرا را می پرسیدی كل آن را با این جمله جواب می داد كه «صدام پایم را گاز گرفته»!
امیر مصداق یک رزمنده مسلط و حرفهای بر تخریب و انفجارات بود كه به امر امام خود را وقف جبهه ها كرد و بارها جراحت سبک و سنگین او را به برگشت از جبهه ها وادار نكرد. بزرگمرد ریز جثه، همیشه خندان و كم حرف كه هیچگاه لب به بازگویی خاطرات سال ها ی جنگ خود نكرد. بی ادعایی او و شجاعت كم نظیرش هم اگر به آن صفات اضافه كنیم آدمی فرشته خو را رقم زده بود كه امروز آرزوی دیدن یكبار دیگر او را میكنیم. اما چارهای نیست كه فرشته ها و صد ها رفیق شهید او كه بسیاری از آن ها، شاگردان او در كلاس های آموزش تخریب بودند. او را با خود به آسمان بردهاند.
زنده ماندن او در جنگ چیزی از معما كم نداشت. بارها و بارها در عرصه هایی وارد شد كه بچه های تخریب او را رفتنی می دانستند. اصلاً امیر معروف شده بود كه نیروها را با خود می برد، آن ها به شهادت می رسند و امیر مجروح می شود !
اصلاً امیر معروف شده بود كه نیروها را با خود می برد، آن ها به شهادت می رسند و امیر مجروح می شود !​

یكی از رفقای دیرین او در جایی گفته است: «امیر در عملیات خیبر ما فوق تصور عمل كرد. در شب سوم كه آتش دشمن و سختی كار عرصه را به حدی تنگ كرد كه مقرر شد نیروها از داخل میادین تنها از یک معبر و به صورت متمركز عبور كنند. "شهیدعاصمی" فرمانده گردان برای معبرزنی خود ، امیر و چند نفر دیگر از قدیمی ها را داوطلب كرد. كار كه شروع شد دشمن با 20 تیربار و یک توپ ضدهوایی تمام میدان را در ارتفاع پایین زیر آتش گرفت و به تعبیری میدان را جارو كرد.

وضع جوری شد كه بچه ها برای دقایقی به پشت خاكریز خودی آمدند و در حالت بی تدبیری به سر بردند كه یكباره امیر اسدی به وسط جمع پرید و از عاصمی اجازه ادامه كار را گرفت كه عاصمی با بوسه بر سر او موافقت كرد. امیر به سرعت كار را دوباره شروع كرد كه من در آن لحظات كه جهنمی از آتش برپا بود او را در قالب یک قهرمان اسطورهای دیدم.
بی جهت نبود كه شهیدعاصمی او را خیلی قبول داشت، چرا كه امیر قفل شكن كارهای گره خورده بود. وقتی علی عاصمی بر اثر انفجار مهیب پودر شد امیر گفت كه «شهادت این طوری خوب است»
سال ها بعد امیر در كسوت معلمی از سوی نیروهای پاكسازی میادین فراخوانده شد و از تجربیات خود در این راه بهره برد. مقدر این بود كه آرزو و دعای او در فراق فرماندهاش مستجاب شود و در میان هزاران پوند مواد منفجره راهی به آسمان برای او گشوده شود و اگر از علی عاصمی تكهای از بدن باقی ماند امیر این بار ركورد او را هم شكست و از خود هیچ برجای نگذاشت.
امیرجان جنگ كه تمام شد فكر كردیم تو را از دست فرشته ها گرفتیم و بر زمین نگه داشتیم تا یادگاری از آن بچههای سفر كرده تخریب در جمع خود داشته باشیم اما... به علی عاصمی كه مراد تو بود و امروز همنشین او شدهای و به همه شهدای تخریب سلام رسان ما باش.​
 
بالا