✿ ✿ متن روضه های فاطمیه ✿ ✿

شروع موضوع توسط BarOoN ‏10/04/2013 در انجمن تحلیل و بررسی تاریخی و نظر دیگر ائمه

  1.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    خانه ای كه جبرئیل بی اجازه وارد نمی شد، خانه ای كه پیغمبر(ص) بر اهل آن سلام می كرد و وارد می شد، عمر در آن خانه را آتش زد. در نیم سوخته به پهلوی فاطمه (س) زدند. زنی كه بچه شش ماهه در شكمش باشد، نمی گذارند ظرف سنگین بردارد. آی بمیرم زهرای ما بین در و دیوار مانده بود. عمر وقتی فهمید فاطمه(س) پشت در است چنان در را فشار داد كه استخوانهای پهلوی فاطمه (س) شكست. میخ در،سینه زهرا(س) را آزرده كرد. علی علیه السلام آمد. دید زهرا (س) روی زمین افتاده، غش كرده است. صدا زد: فضّه!بیا فاطمه را دریاب!علی علیه السلام آمد كمربند عمر را گرفت،بلندش كرد و به زمینش زد. نانجیب تو كه فاطمه ام را كشتی. تو كه بچه هایم را بی مادر كردی. هر كس می خواهد علاقه زهرا (س) به علیعلیه السلام را بفهمد از این جمله بفهمد. وقتی فضّه بی بی را به حال اورد، زنی كه استخوانهای پهلویش شكسته، زنی كه میخ در،سینه اش را سوراخ كرده،زنی كه بچه شش ماهه، سقط كرده، باید وقتی به حال می آید ناله كند. بگوید:آخ پهلویم! آخ سینه ام! وای بچه ام! اما همه نوشته اند: وقتی بی بی به حال آمد اول سراغ علی علیه السلام را گرفت. با همان پهلوی شكسته بلند شد و از خانه بیرون آمد.ای خدا! من عقیده ام این است زهرا(س) وقتی راه می رفت راه می رفت دستهایش را به دیوار می گرفت. آدمی كه پهلویش را شكسته اند نمی تواند راه برود. زنی كه بچه شش ماهه اش، الان سقط شده نمی تواند روی پا بایستد. هر طوری بود خودش را به علیعلیه السلام رساند. دید بند غلاف شمشیر به گردن علیعلیه السلام اندخته اند و دارند او را به طرف مسجد می برند. دامن علیعلیه السلام را گرفت. فرمود: نمی گذارم علیعلیه السلام را با این حال به مسجد ببرید. بگویم یا نه ؟ یك وقت عمر لعنت الله علیه دید زهرا(س) دامن علی علیه السلام را گرفته، رو كرد به قنفذ، غلامش و صدا زد: قنفذ! زهرا را بزن! امام صادق علیه السلام می فرمایند: ( سبب وفات مادر ما زهرا (س) ته غلاف شمشیر قنفذ بود. )
    اللهم صلّ علی محمدّ و آل محمد، بحقّ الزّهراء یا الله!
     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  2.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    از شما یك سوال دارم، همه نوشته اند، كه عمر لعنت الله علیه در را یك جوری فشار داد كه استخوانهای پهلوی بی بی شكست. لااله الاالله. تورا به خدا گوش كن! همه این را نوشته اند. اما آیا شنیده اید كه شكسته بندی بیاورند؟ هیچ جا این را ننوشته اند. من خیال می كنم این چند روز كه بی بی زنده بود هر وقت می خواست بلند شود دستش را به دیوار می گرفت. { اللهم صل علی محمد و آل محمد بحق الزهراء یا الله! پروردگارا! ما را بیامرز! والدین ما را بیامرز! مهمّات دینی و دنیایی و اخروی ما را كفایت كن!
     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  3.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    یك روز، زهرا (ص) صدا زد: علی جان! مدتی است كه صدای بلال را نشنیده ام. چرا دیگر بلال اذان نمی گوید؟ فرمود: فاطمه جان! همین امروز می روم بلال را پیدا می كنم و به او می گویم تا اذان بگوید.علیعلیه السلام آمد طرف مسجد، بلال را پیدا كرد. فرمود: بلال! دختر پیغمبر(ص) می خواهد اذان بگویی. صدا زد: آقا جان! به خدامن عهد كرده ام بعد از پیغمبر(ص) بالای مناره نروم. نمی توانم جای خالی پیغمبر(ص) را ببینم اما چه كنم می گویی فاطمه (س) می خواهد، چشم. بروید به بی بی بگویید همین امروز می روم اذان می گویم. آقا آمد طرف خانه، فرمود: زهرا جان! بلال وعده كرد كه امروز اذان بگوید. فاطمه(س) صدا زد: فضَه! بسترم را ببر جلوی در اتاق و در اتاق را باز بگذار! تا من صدای بلال را بشنوم. آی سیدها! چرا مادرتان خودش بستر را نبرد. یك زن هیجده ساله،یك زن جوان چرا خودش این كار را نكرد؟ بمیرم چون پهلویش شكسته بود. زهرا(س) سینه اش آزرده بود. علیله و مریضه بود. این را زنها می فهمند، نه من می فهمم نه شما. آی زنها! زنی كه بچه شش ماهه اش سقط شده تا مدتی علیله و مریضه و ناراحت است. همین طور كه بی بی در بستر خوابیده بود یك دفعه صدای بلال در مأذنه بلند شد: الله اكبر. الله اكبر. صدای ناله زهرا(س) بلند شد. صدای بلال بلند شد: أشهد ان لا اله الا الله، صدای ناله زهرا(س) بلندتر شد. مصیبت آن وقتی شد كه بلال گفت: أشهد ان محمدا رسوا الله. آی خدا! مردم آمدند پای مناره گفتند: ای بلال بس است دیگر اذان نگو. صدا زدند: بلال! آخه زهرا(س) غش كرد، فاطمه (س) غش كرد.من می گویم: بی بی جان! زهراجان! در میان خانه در بستر خوابیده ای موذن رفته بالای مناره با این عزت دارد نام بابایت را می برد و تو به یاد بابایت می افتی، غش می كنی، آی من بمیرم برای آن بچه هایی كه چهل منزل سر بریده حسین علیه السلام را بالای نی دیدند. آی حسین! آی حسین!... خدایا!به آبروی امام زمان(عج) به بدیهای ما نگاه نكن! خدایا! آن كارهایی كه ما كردیم و سبب شده تا نعمتهایت را از ما بگیری آن گناهان را بیامرز!
     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  4.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    اسما بنت عمیس از آن خانمهای با وفا بوده است. كنار بستر خدیجه بود، شب زفاف فاطمه علیه السلام بود آن شبی هم كه علی علیه السلام بدن زهرا علیه السلام را غسل می داد حضور داشت. آن شب اسما بنت عمیس آب می ریخت و علیعلیه السلام بدن فاطمه (س) را می شست. من امشب فقط یك چیز می خواهم بگویم، می خواهم بگویم: رفقایی كه مكه و مدینه رفته اید، بقیع رفته اید ، امشب بروید بقیع. آی مردم علاقمند به اهل بیت علیه السلام آی مردمی كه برای آل محمد (ص) می میرید،به شماها می گویم گوش كنید تا بگویم. من می خواهم صحنه را جلوی چشمتان مجسم كنم، خودتان عوض گریه داد می زنید. گوش كن بگویم، امیر المومنینعلیه السلام میان صحن خانه یك مغتسل درست كرد. بدن فاطمه اش را روی مغتسل گذاشت. اسماء بنت عمیس آب می ریزد. علی علیه السلام بدن زهرا(س) را غسل می دهد. این چهار تا بچه ها هم ایستاده اند و مادر مادر می كنند. یا زهرا آی گرفتارها! علی علیه السلام بدن فاطمه (س) را غسل داد، بدن فاطمه (س) را كفن كرد، همین كه خواست بند های كفن را ببندد یعنی خواست سر فاطمه (س) را داخل كفن كند یك وقت نگاه كرد دید این بچه ها دارند بال می زنند. این بچه های فاطمه (س) دارند از مادر ناامید می شوند. دید بچه ها با این علاقه ای كه به مادر دارند الان می میرند. یك مرتبه علیعلیه السلام صدا زد: بچه ها بیایید یك دفعه دیگر مادرتان را ببینید. علیعلیه السلام می فرماید: به خدا قسم تا گفتم : بچه ها! بیایید، یك دفعه دیدم زهرا(س) بغلش را باز كرد. حسنین را بغل گرفت. یازهرا! یا زهرا!...


    ما، در دو جهان فاطمه جان دل به تو بستیم محبان تو هستیمنظر كن زعنایت به فردای قیامت


    زهرا جان! این مردم دلشان می خواهد بقیع بیایند. من نمی دانم كدام از اینها چه دردی دارند؟ حوائجتان را در نظر بگیرید! شیعه های فاطمه (س) دستهایتان را بلند كنید طرف آسمان، پنج مرتبه همه بلند بگویید: أمَن یجیب المضطرّ اذا دعاه و یكشف السوّء.
     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  5.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    ما زجان بنده ایم مهدی جان لیک شرمنده ایم مهدی جان


    درس عشقت کتاب منتظریم سالها خواند ایم مهدی جان


    از تو و از صحیفه اعمال ما سر افکنده ایم مهدی جان


    بشّار می گوید: به خانه امام صادقعلیه السلام رفتم، دیدم حضرت دارد رطب تازه می خورد فرمود: بشّار! بیا بخور! گفتم: آقا نمی خواهم. فرمود: میل کن! گفتم: آقا! بغض گلویم را گرفته است. ناراحتم نمی توانم بخورم. در یکی از بازارهای کوفه داشتم می رفتم. دیدم یکی از این پیرزنهای شیعه دارد می رود، یک دفعه پایش لیز خورد و بر زمین افتاد. تا به زمین خوردظالمین زهرا(س) را لعنت كرد. نوكرهای حكومتی شنیدند، او را گرفتند و بردند. خیلی دلم سوخت. تا جریان را گفتم، آقا منقلب شد. فرمود: بلند شو بریم مسجد سهله تا برایش دعا كنیم. بلند شدیم و به مسجد سهله رفتیم. امام صادقعلیه السلام دو ركعت نماز خواند. دستهایش را بلند كرد طرف آسمان و او را دعا كرد. یك وقت فرمود: بلند شو! آزادش كردند. گفت: من بلند شدم و رفتیم دیدم پیرزن را آزادش كرده اند. من رفتم به آقا جریان را گفتم آقا نماز خواند و برایت دعا كرد. پیرزن گفت: پس برویم خدمت آقا تا از ایشان تشكر كنم. آمدیم خدمت آقا،بعد امام صادقعلیه السلام فرمود: خانم! چرا وقتی به زمین خوردی ظالمین جدَه ما زهرا(س) را لعنت كردی؟ گفت: اقا جان! برای اینكه وقتی به زمین خوردم پهلویم درد آمد، یكدفعه یادم به فاطمه(س) افتاد. آی سیدها! مادرتان شبها نمی خوابید. از درد پهلو خیلی ناله می كرد. زهرا جان! می شود از همان گوشه بقیع به ما لطفی بكنی؟ می دانم پهلویت شكسته است. می دانم میخ در سینه ات را سوراخ كرده است. می دانم بازویت ورم كرده است. اما با همین حالت بیا در خانه خدا واسطه شو! ماهم ناله ها را دنبال سرت می فرستیم: الهی العفو العفو...
     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  6.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت

    در دل هوس مدینه دارم زهرا کانجا به بقیع سر گذارم


    تو مایه ی امید منی در همه حال من که هر چه دارم از تو دارم زهرا


    وقتی آیه ی ( لا تَجعَلوا دُعاءَ اًلرَّسولِ بَینَکُم کَدُعاءِ بَعضِکُم بَعضآً )1نازل شد هنگامی که پیامبر را صدا می زنید با ادب و احترام صدا بزنید ، رسول خدا را به نام محمّد صدا نزنید بگوئید : یا رسول الله ، یا نبی الله ،وقتی مردم حضرت را می دیدند می گفتند : السلام علیک یا رسول الله ،آمد در خانه ی فاطمه ، فاطمه تا چشمش به بابا افتاد صدا زد : السلام علیک یا رسول الله ، یک وقت پیامبر خم شد دست فاطمه اش را بوسید فرمود : فاطمه جان این آیه درباره ی تو و خانواده ی تو و نسل تو نازل نشده ، تو به من بابا بگو ، که مایه ی حیات قلب من است ، خداوند خشنود می شود . زهرا جان :


    تو هرگه که بابا بخوانی مرا ز غم های عالم رهانی مرا

    از آن پس نبی همچو گل می شکفت چوا ز دخترش ای پدر می شنُفت


    ندانم چرا بین دیوار ودر پدر گفت و شد پاره قلب پدر


    همین که بین درب و دیوار قرار گرفت پهلویش شکست، محسنش سقط شد صدا زد: بابا، کسی به دادش نرسید 2
    اما عاشقان فاطمه ، یک جا پدر گفت ، کسی به دادش نرسید آن وقت بود که وقتی بین درب ودیوار قرار گرفت . همه صدا بزنید زهرا جان .1. سوره ی نور ،آیه ی 63 ، تفسیر نمونه ،ج 18 ،567 ،فرهنگ سخنان فاطمه ،ص 50 .


    2. امالی شیخ صدوق ، ص114 ،اسلامیه 1362 ش.
     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  7.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    حالا می خواهیم چه کسی را واسطه قرار بدهید در خانه خدا، همان خانمی که هر وقت پیامبر وارد می شد رسول خدا تمام قد جلوی پایش می ایستاد ، استقبالش می کرد ، خم می شد دستش را می بوسید می فرمود : فَداها اَبوها (بابات به قربانت ) همان خانمی که وقتی شهیده شد کمر علی شکسته شد، همان خانمی که از دنیا رفت نیمه های شب امیر المؤمنین می آمد وصورت به قبرش می گذاشت و ناله می زد .


    ای مرهم غم های من ای نو گل رعنای من



    زهرای من – زهرای من


    خیز و ببین غوغا شده دیگر علی تنها شده


    من مانده ام و غم های من زهرای من ، زهرای من


    در بین آن دیوار و در دادی تو شش ماهه پسر


    بین دیده ی گریان من زهرای من ، زهرای من

    گاهی حسینت نیمه شب از من کند مادر طلب


    بگرفته او دامان من زهرای من ، زهرای من


    زینب نگاهش بر در است در ذکر مادر مادر است


    بین ناله ی طفلان من زهرای من ، زهرای من


    کرده گریبان چاک چاک مولا فتاده روی خاک


    گوید کجایی جان من زهرای من ، زهرای من
     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  8.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    دلها بره مدینه ، فرمودند : اسماء برایم آب بیاور وضو گرفتند ، به روایتی غسل کردند ، خود را معطر نمودند ، جامه نو به تن کرد آخر فاطمه می خواهد به ملاقات رسول الله برود ، یک جامه به بدن کشیدند فرمودند : اسماء ساعتی صبر کن ، مرا صدا بزن اگر دیدی جواب ندادم بفرست مسجد امیر المؤمنین را خبر کنند ، اسماء می گوید: ساعتی بعد زهرا را صدا زدم ، دیدم جواب نمی دهد ، همین که جامه را از روی زهرا کنار زدم دیدم فاطمه جان داده ، صدای ناله اسماء بلند شد ، گریبان خود را چاک زد حَسنین وارد خانه شدند اسماء هیچوقت سابقه نداشت مادر این موقع بخوابد . دوید امام حسین کنار بستر مادر همین که بدن مادر حرکت داد دید مادراز دنیا رفته صدا زد : یا اَخاه آجَرَکَ اللهُ فی ِ الوالِدَةِ .
    امام حسن آمد کنار بدن مادر صورت به صورت مادر گذاشت ، امام حسین صورت به کف پای مادر ، صدا می زند مادر من حسینم با من حرف بزن . اینجا صورت به کف پای مادر جوانش گذاشت کربلا هم خم شد کنار بدن علی اکبر ، صورت به صورت غرق خون میوه ی دلش علی اکبر گذاشت ، همه بگوئیم یا حسین .

     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  9.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    نزدیک ولادت فاطمه رسید خدیجه کسی را فرستاد پیش زنان قریش تا خدیجه را کمک کنند ، امّا زنان قریش پیغام فرستادند حرف ما را گوش ندادی با یتیم ابی طالب (پیغمبر) ازدواج کردی ، حالا ،ما هم به کمک تو نخواهیم آمد تا گفتند نمی آییم کمکت کنیم ، خدیجه زانوهایش رابغل گرفت گریه کرد.یک وقت صدایی آمد مادر چرا ناراحتی؟ ناراحت نباش مادر، الان می آیند آنهایی که تو را کمک کنند ناگاه چهار زن مجلله آمدند1.


    یک یک سلام کردند خدیجه نترس ، مارا خدای تو برای کمک تو فرستاده ، یکی آب بهشتی داره ، یکی حوله بهشتی داره ، یکی ظرف بهشتی داره یک وقت خدیجه می فرماید : دیدم صدائی بگوش میاد تا گوش دادم دیدم می گه : " اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلّا الله و اِنَّ اَبی رسول الله سیِّد الانبیا وَاَنَّ بَعلی سَیِّد الاَوصیاءِ وَُلدی سادَةُ الاسباط ِ2

    تا نگاه کردم دیدم زهرا قدم به عرصه ی وجود گذاشته ، با آب بهشتی شستند میان حوله بهشتی پیچانیدند ، دادند دست مادرش خدیجه ، خدیجه یک نگاه کرد همه غمهایش برطرف شد .امّا عاشقان زهرا ، وقت تولد زهرا چند نفر بیشتر نبودند ، آه آن دل شبی ه که علی می خواست این بدن دفن کند چند نفربیشتر نبودند ...


    بزمی به حریم کبریا پیدا شد کوثر زخدا به مصطفی اعطا شد


    یک قطره زآب کوثر افتاد به خاک صد شاخه گل محمدی پیدا شدد


    1. ساره ،آسیه ، مریم دختر عمران ، کلثم خواهر موسی بن عمران .


    2 .مجموعه مقالات الزهرا ، مقاله علامه سید عبدالرزاق مقرم ،ص 233 – 235 محلاتی ، زندگانی حضرت فاطمه علیها السّلام ص 11.

     
    شیخ رجبعلی, montazer و (کاربر حذف شده) از این پست تشکر کرده اند.
  10.  
    BarOoN

    BarOoN کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    1,970
    تشکر شده:
    7,731
    تشکر کرده:
    1,123
    امتیاز:
    104
    شغل :
    لبخند
    محل سکونت:
    تهران

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    خدایا شکرت
    پیغمبر یک روز وارد خانه شد . دید خدیجه دارد با کسی سخن می گوید فرمود : خدیجه جان با کی حرف می زدی ؟ کسی که تو خانه نیست عرضه داشت یا رسول الله ، اَلجَنینُ الّذی فی بَطن تِحَدِّ ثُنی . یؤنُسنی . یا رسول الله بچه ای که در رحم دارم با من حرف می زند ،مونس من شده ، همدم من است ، می گوید :


    غم مخور مادر که غمخوارت منم این جهان و آن جهان یارت منم

    فرمود : خدیجه ، جبرئیل به من خبر داده او دختر است خدا نسل مرا از وی قرار می دهد1 امّا یک روز هم پیغمبر وارد خانه فاطمه شد دید زهرا تو حجره ی خلوت با یکی کسی حرف می زند بابا بگو با که داری حرف می زنی ؟
    عرضه داشت بابا ، بچه میان رحم انیس من ِ،اما گاهی حرفهایی می زند دلم را آتش می زند ، بابا یک روز صدا می زند انا الغریب ، یک روز صدا می زند انا المظلوم ، یک روز صدا می زند انا العطشان ، فرمود فاطمه جان بچه ات پسر است اسمش حسین است واقعه کربلا پیش می آید حسین تو را بین دو نهر آب ، با لب تشنه می کشند .1.مجموعه مقالات الزهرا ، مقاله علامه سید عبدالرزاق مقرم ،ص 233 – 234 محلاتی ، زندگانی حضرت فاطمه علیها السّلام ص 10 .
     
    شیخ رجبعلی از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.