قلب نارنجی فرشته

شروع موضوع توسط شیخ رجبعلی ‏03/02/2019 در انجمن خرده داستان

  1.  
    شیخ رجبعلی

    شیخ رجبعلی کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏02/11/2013
    ارسال ها:
    1,639
    تشکر شده:
    5,878
    تشکر کرده:
    17,728
    امتیاز:
    104
    شغل :
    ؟
    محل سکونت:
    ناکجا اباد

    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    چه فکر کنید میتوانید!یانمیتوانید!درهرصورت حق باشماست!!
    آن وقت ها مدرسه علوی رفتن مد بود. با کلاسی بود.

    با هزار زور و امتحان و تست هوش و البته پارتی بازی علی آقا کریمی چپانده شدم آن تو.

    لای آن همه بچه ای که سلول های خاکستری مغزشان از سوراخ گوش های بلبلی اشان سر ریز می کرد.

    لای آن همه بچه ای که توی خانه شان کومودور داشتند، ساعت ماشین حساب دار می بستند و سرویس می برد و می آوردشان.

    من اما، همیشه توی ایستگاه اتوبوس سه راه امین حضور، چشم انتظار اتوبوسی می نشستم که راننده اش موقع سوار شدن می گفت: بلیط نداری سوار نشو!

    و من همیشه بلیط داشتم. یک بلیط پنج تومانی که لای انگشتان عرق کرده ام، مچاله شده بود.

    جای من مدرسه علوی نبود. اسم من را باید توی یکی از همان دبستان های شوش- مولوی می نوشتند.

    همانجا که اگر توی خط نمی ایستادی، ترکه آلبالوی آقای رحیمی پشت ران های لاغرت را خط می انداخت.

    نه اینکه بروم توی مدرسه ای که روانشناس دارد، آدم حسابی دارد، معاون کوفت دارد و مسئول زهر مار.


    آخر من چه می دانستم هر چیزی که جلویم می گذارند، پس فردا آتو می شود.

    من فقط یک بچه بودم. بچه ای که حسرت داشت. بچه ای که نمی دانست توی برگه آرزوها باید چه بنویسد.

    بچه ای که نمی دانست گول حرف بزرگ تر ها را نباید بخورد. من گول خوردم. بازی ام دادند.

    گفتند هر چه آرزو داری توی این برگه بنویس. خیالت هم راحت، دست کسی به آرزوهایت نمی رسد.


    من پینوکیو بودم. زود خر می شدم.
    خر شدم و نوشتم "من آرزو دارم یک دوچرخه قرمز داشته باشم تا حداقل از مدرسه تا خانه را پا بزنم و پول بلیط اتوبوس را از بوفه مدرسه ساندویچ کالباس بخرم" چمیدانستم بقیه می نویسند آرزویشان سلامتی پدر و مادر است.

    چمیدانستم بقیه منتظر ظهور امام زمانند.


    کف دستم را که بو نکرده بودم. فردای آن روز پدرم را خواستند مدرسه و برگه آرزوهایم را گذاشتند کف دستش.
    شبش یک دوچرخه قرمز دست دوم توی حیاط خانه قدیمی مان بود و پدری که توی اتاق رژه می رفت و زیر لب می گفت: همه بچه ها آرزوی سلامتی پدر مادرشون رو دارن. اون وقت توله ما ....

    دو چرخه ام را صبح یک روز جمعه و درست آن موقعی که سرم را کرده بودم توی پنجره نانوایی بربری که بگویم "آقا دو تا نان خاشخاشی لطفا" دزد برد.

    بدون اینکه بداند، همه آرزوهای پسرک جنوب شهری را ربوده است.
    بدون اینکه بداند این فقط یک دوچرخه نبود. سلامتی پدر و مادر بوده و انتظار ظهور امام زمان.


    از آن روز دیگر سوار هیچ دو چرخه ای نشدم.

    به هیچ اتوبوسی بلیط ندادم و هر روز و هر شب به این فکر می کردم که اگر توی برگه آرزوها می نوشتم سلامتی پدر و مادرم لا اقل این ها را دزد نمی برد. با اینکه خود مادرم را قبل از این ها خدا برده بود.


    #مرتضی_برزگر
     
    ناجی دلها از این پست تشکر کرده است.
  2.  
    شیخ رجبعلی

    شیخ رجبعلی کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏02/11/2013
    ارسال ها:
    1,639
    تشکر شده:
    5,878
    تشکر کرده:
    17,728
    امتیاز:
    104
    شغل :
    ؟
    محل سکونت:
    ناکجا اباد

    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    چه فکر کنید میتوانید!یانمیتوانید!درهرصورت حق باشماست!!
    [​IMG]
     
    ناجی دلها از این پست تشکر کرده است.
  3.  
    شیخ رجبعلی

    شیخ رجبعلی کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏02/11/2013
    ارسال ها:
    1,639
    تشکر شده:
    5,878
    تشکر کرده:
    17,728
    امتیاز:
    104
    شغل :
    ؟
    محل سکونت:
    ناکجا اباد

    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    چه فکر کنید میتوانید!یانمیتوانید!درهرصورت حق باشماست!!
    یکی از لذت‌های زندگی من، تماشای آدم‌ها در لحظه‌ایست که دروغ می‌‌گویند و گمان می‌کنند کسی نمی‌فهمد.

    مثلن همین چند روز پیش، با آدم سرشناسی جلسه داشتم. می‌گفت «خرج خانه من، ماهی صدمیلیون است» و من با دهان باز می‌گفتم «عه.» می‌گفت کادوی روز مرد، یک واحد 150 متری نقلی توی بارسلون از زنش کادو گرفته.

    می‌گفتم «نچ نچ.» می‌گفت پسر کوچکه‌ش عشق دکتری است اما بهش گفته فقط عشق و حال. ‌گفتم «همین ممد؟» ‌گفت «همین ممد.»

    و بعد کلی چُسی آمد که نقشه راه اینست و آینده‌ات با این بیزینس زیر و رو می‌شود و البته، خودش نیازی به این کار مشترک ندارد و قصدش خیر است و می‌خواهد قدمی برای جوانان مملکتش بردارد.

    آخر سر هم، چند قطره اشک ریخت. چه بازی بی نقصی! دستمال کاغذی را از روی میز گرفتم سمتش. گفتم «این مملکت قدر شماها رو نمیدونه. چرا نمیرید؟» گفت «گاوم مرتضا. دیوانه‌ام. دیوانه این خاک. این مردم.»


    بعد تعریف کرد که توی لهستان، کارخانه نوشابه انرژی‌زا دارد و اصرار کرد که یک‌بار باهاش بروم.

    گفت شب‌های آنجا طور دیگری است. خیابانی دارد که زن‌ها، توی ویترین می‌ایستند و هر کدام قیمتی دارند. گفت «دست روی هر کدام گذاشتی مهمان من.» و من همان لحظه، بلند بلند و از ته دل خندیدم.

    گفت «خوشت اومدها. ای شیطون. رو نمی‌کنی.» گفتم «نه. خنده‌هه توی دلم مونده بود. ببخشید.»

    هوای پشت پنجره، آبیِ سیر شده بود و صدای پیش‌خوانی اذان می‌آمد. گفت «چی می‌گی؟ هستی پای کار؟» گفتم «فکرامو می‌کنم. اما من زندگی امثال شما رو بلد نیستم.

    یاد گرفتم به همین حقوق شرکت و پول معلمی، قناعت کنم. بعضی عصرا هم عسلو بغل می‌کنیم و با الهه می‌زنیم بیرون؛ بستنی‌ای، ساندویچی چیزی می‌خوریم. خرج خونمون هم ماهی دو سه تومنه.

    بقیه حقوقمو اجاره می‌دم و کمی هم پس انداز می‌کنم. اما خداییش شبا رو راحت می‌خوابم.» «راحت؟ با این اوضاع؟» «تخت»

    موبایل‌ش زنگ خورد و از اتاق بیرون رفت. هیچ نمی‌توانستم نیشم را جمع کنم. می‌دانستم که همین تعریف ساده از زندگی دخلش را آورده.

    وقتی برگشت گفت باید برای کاری فوری برود دبی. گفت دوباره تماس می‌گیرد و هماهنگ می‌کند. گفتم «واشه. واشه.»

    خبرش را داشتم که قرار است آن‌شب با زنش سر طلاق توافقی حرف بزنند. باید خودم را می‌رساندم سعادت آباد.

    با ممد برنامه استخر داشتیم. قبل تر همه چیز را برایم تعریف کرده بود. از بی‌پولی پدرش. از دروغ‌های بزرگی که می‌گوید و از زندگی به‌هم ریخته‌شان.

    پی‌نوشت: حالا اگر دوست داری، باز هم به من دروغ بگو.....



    یادداشت ها و داستان های مرتضی برزگر
     
    ناجی دلها از این پست تشکر کرده است.
موضوع های مشابه: قلب نارنجی
انجمن عنوان تاریخ
خرده داستان ✿ خدایا تو قلب مرا میخری...✿ ‏11/09/2013
خرده داستان تسلیــــــت قلب صبورم...دیگه اون دوستت نداره :( ‏07/05/2013
خرده داستان داستانی برای قلب شما:چه کسی غذای من را خورد؟ ‏03/02/2013
خرده داستان میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا ... ‏02/08/2012

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.