گنجشک کوچولویی بالای یه درخت بلند لونه کوچولویی داشت
یه روز باد تندی وزید و لونه این گنجشک رو با خودش برد
گنجشک کوچولو بی خانمان و غمگین یه گوشه نشست
و به خدا شکایت کرد که خدااااا
آخه لونه کوچولوی من تو این عالم جای چه کسی رو تنگ کرده بود
آخه خداااااامگه تو خدا نیستی که منو بیخانمان کردی
ناگهان صدایی به گوشش رسید>>>>>
پاشو غصه نخور ما تو رو دوست داریم
گنجشک گفت..هر کی رو دوست دارید بیخانمانش میکنید؟
خدا گفت...بلند شو برو پای همون درختی که لونه داشتی
ببین یه مار اونجاست قرار بود شب هنگام بیاد تو رو بخوره....
ما گفتیم خونه خراب بشی بهتره تا خورده بشی
یه روز باد تندی وزید و لونه این گنجشک رو با خودش برد
گنجشک کوچولو بی خانمان و غمگین یه گوشه نشست
و به خدا شکایت کرد که خدااااا
آخه لونه کوچولوی من تو این عالم جای چه کسی رو تنگ کرده بود
آخه خداااااامگه تو خدا نیستی که منو بیخانمان کردی
ناگهان صدایی به گوشش رسید>>>>>
پاشو غصه نخور ما تو رو دوست داریم
گنجشک گفت..هر کی رو دوست دارید بیخانمانش میکنید؟
خدا گفت...بلند شو برو پای همون درختی که لونه داشتی
ببین یه مار اونجاست قرار بود شب هنگام بیاد تو رو بخوره....
ما گفتیم خونه خراب بشی بهتره تا خورده بشی
