♦♦♦♦♦♦♦♦دنیای تخم مرغی♦♦♦♦♦♦♦♦

شروع موضوع توسط *مریم* ‏01/03/2014 در انجمن هستی شناسی

  1.  
    *مریم*

    *مریم* کاربر ویژه "بازنشسته"

    تاریخ عضویت:
    ‏04/01/2013
    ارسال ها:
    5,685
    تشکر شده:
    28,139
    تشکر کرده:
    14,813
    امتیاز:
    168
    شغل :
    جهاد در خانه
    محل سکونت:
    شهری در قلب کویر

    تحصیلات:
    دیپلم
    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    دختر خانم
    پیام کاربری:
    تو هر جای جهان باشی پناه آخرت اینجاست..
    : tasavir 47:


    مردان شهر دور هم نشسته بودند، به هزله گویی و خوشگذرانی. هشام بن حکم قدم در کوچه گذاشت، نگاهش که به مردان افتاد، سلام گرمی داد. خواست به راهش ادامه دهد که صدایی، قدم های او را متوقف کرد.

    -علیکم السلام ای هشام بن حکم!
    صدا، صدای عبدالله دیصانی بود.
    -می دانم که همنشینان شما بهتر از ما هستند، اما بیا و لحظاتی را با ما بگذران، بگذار کمی هم ما از محضرتان استفاده کنیم.
    دیصانی این جملات را می گفت و نیشخندهای زیرکانه اش را چاشنی آن ها می کرد. هشام خوب می شناختش، اما چاره ای نداشت جز قبول دعوت.
    کمی گذشت، عبدالله گفت: ای هشام، مدتی است که سوالی ذهن مرا پریشان کرده، می خواهم از تو بپرسم؟
    -آیا تو پروردگاری داری؟ کسی که بپرستیش؟
    هشام پاسخ داد: معلوم است، آری.
    -خدای تو قادر است؟ یعنی می تواند همه کارها را انجام دهد؟
    هشام که سر به زیر انداخته بود، با یقین گفت: آری، قادر است.
    -پس قادر است؛ آیا خدای تو می تواند تمام جهان را در تخم مرغی بگنجاند، به طوری که نه تخم مرغ بزرگ شده و نه جهان کوچک؟
    هشام سرش را بالا آورد، حیرت چهره اش را برافروخت، مانده بود چه بگوید؟؛ پس از لحظه ای سکوت گفت: برای جواب این سوال مهلت می خواهم.
    دیصانی قهقه ای زد و گفت: یک سال به تو مهلت می دهم.
    ***
    هشام با خود کلنجار می رفت. گاه این فکر به سرش می زد که این موضوع عقلاً محال است و اراده خدا بر محال تعلق نمی گیرد، دوباره با خود می گفت: خداوند حکیم است اما در چنین کاری حکمت نیست.
    اما فکری که آن روزها آزارش می داد این بود که این مرد زبان باز عامی که حکمت و منطق نمی فهمد، از او جوابی می خواهد روشن.
    اسبش را آورد، سوار شد و یکسره رفت سراغ امام صادقعلیه السلام. ماجرا را برای امامعلیه السلام شرح داد. امام صادقعلیه السلام تاملی کردند، لبخندی زدند و به هشام فرمودند: ای هشام در ظاهر وجود خود چند حس داری؟
    او با تعجب گفت: پنج حس.
    امامعلیه السلام فرمودند: کدامیک کوچکتر است؟
    به چشمش اشاره ای کرد و گفت: بینایی.
    امامعلیه السلام گفتند: اندازه دیده بیننده چقدر است؟
    -اندازه یک دانه عدس.
    -ای هشام پیش برو و بالای سرت را بنگر، به من بگو چه می بینی؟
    هشام دستش را بالای چشمانش گرفت، نظری بر آسمان انداخت، سپس اطرافش را نگریست و گفت: آسمان، زمین، خانه ها، باغ ها و بیابان ها، کوه ها و نهر ها.
    امامعلیه السلام فرمودند: دیدی، پس خداوند عزیز چنین کاری کرده است، دنیایی را در دانه عدسی جا داده است که نه این بزرگتر شده و نه آن کوچکتر.
    -این جوابی است که باید به دیصانی بدهی، البته برای دانا تر از او جواب های دیگری هست.

    منبع: کافی، کلینی، ج1، ص7

    :joda20:​
     
    aram, Mehrdad M, nazanin و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.