♦*♦*♦*♦ خاطرات اعضای منجی دوازدهم در دهــه فجــــــر ♦*♦*♦*♦

شروع موضوع توسط گمنام ‏31/01/2014 در انجمن تاپیک های دنباله دار

  1.  
    گمنام

    گمنام ناظر کل کادر مدیریت "ناظر کل"

    تاریخ عضویت:
    ‏24/07/2012
    ارسال ها:
    7,731
    تشکر شده:
    41,859
    تشکر کرده:
    13,932
    امتیاز:
    168

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    دختر خانم
    پیام کاربری:
    چه خوش است من بمیرم به ره ولای مهدی/ سر و جان بها ندارد که کنم فدای مهدی



    سلام به همگی.

    به مناسبت فرا رسیدن دهه فجر، این موضوع ایجاد شده تا هر کسی خاطره ای از این ایام داره، بنویسه.

    مثلا از تزیین کلاس هامون تو مدرسه با این پرچم های سه گوش:



    [​IMG]



    یا تعطیل شدن کلاس ها به مناسبت جشن... یا برنامه های تلویزیون مثل کارتون چاق و لاغر:



    [​IMG]



    یا خاطراتی که با سرودهای انقلابی داریم:

    22 بهمن روز از خود گذشتن (همین جا کلیک کنید)





    یــــا هر خاطره دیگه...




    :53:
     
    فقل حسبی الله, فاطمه پ, محبوب و 23 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2.  
    montazer

    montazer ناظر کل کادر مدیریت "ناظر کل"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    4,019
    تشکر شده:
    27,534
    تشکر کرده:
    21,378
    امتیاز:
    168
    شغل :
    در محضر استاد
    محل سکونت:
    ایران اسلامی

    تحصیلات:
    حوزوی
    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    امام مهدی ( عجل الله تعالي فرجه ) میفرمایند :برای تعجیل فرج زیاد دعا کنید .چرا که آن فرج شماست.
    یادش بخیر این ایام که میشد در دوران راهنمایی از اول دهه فجر فضای مدرسه تغییر میکرد و آقای ناظم میومد در مورد این روز صحبت میکرد و بعد هم مربی پرورشی میومد و میگفت کسایی که برا نمایش جشن 22 بهمن آمادگی دان بعد از ظهر مدرسه بمونن
    خلاصه این ده روز تمرین نمایش داشتیم....
    درس دیگه نمیخوندیم که.....
    تمام تلاش و کوشش فقط برا جشن....

    اخرین نمایشی که بود در دوران دبیرستان روز 22 بهمن لباسهای نمایش توسط یکی از دوستان که قرار بود به محل نمایش اورده بشه با دوچرخه میومده ، افتاده بود و چون بارون اومده بود لباسا خیس و گلی ......
    بعضی با لباس خیس و بعضی با لباسای خودشون رفتن....اونجا بود که کلا بیزار نمایش شدم...بدون لباس همه چی خراب شد.... بچه ها روحیه نداشتن دیگه و 22 بمن اونسال ما بیشتر با آه و ناله همراه بود....و آخرین باری که در گروه نمایش حضور داشتم.....

    بله اینجوریاس
    ما خاک صحنه خوردیم....:D
     
    محبوب, kyana, Ali و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3.  
    فقل حسبی الله

    فقل حسبی الله کاربر ویژه "بازنشسته"

    تاریخ عضویت:
    ‏04/01/2013
    ارسال ها:
    5,635
    تشکر شده:
    27,970
    تشکر کرده:
    14,592
    امتیاز:
    168
    شغل :
    جهاد در خانه
    محل سکونت:
    شهری در قلب کویر

    تحصیلات:
    دیپلم
    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    دختر خانم
    پیام کاربری:
    تو هر جای جهان باشی پناه آخرت اینجاست..
    سلام
    من یادمه بهمن میشد مدرسه وخونه رو با پرچمهای مثلثی شکل که به نخ آویزون بود آذین میبستیم! بهمن دوران کودکیمون شورو حال قشنگی داشت؛یادش بخیر!
     
    محبوب, kyana, Ali و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4.  
    گمنام

    گمنام ناظر کل کادر مدیریت "ناظر کل"

    تاریخ عضویت:
    ‏24/07/2012
    ارسال ها:
    7,731
    تشکر شده:
    41,859
    تشکر کرده:
    13,932
    امتیاز:
    168

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    دختر خانم
    پیام کاربری:
    چه خوش است من بمیرم به ره ولای مهدی/ سر و جان بها ندارد که کنم فدای مهدی

    سلام...

    بعضی معلما نمی ذاشتن بریم جشن، میگفتن درسمون عقبه، بعد کل مدرسه می رفتن جشن ما مجبور بودین بشینیم سر کلاس یا درس می دادن یا امتحان! یکی نبود بگه مگه این چند دقیقه به کجای عالم بر می خوره...

    یه دوستی داشتم خیلی با احساس دکلمه می خوند، بنده خدا شده بود طنز مدرسه، تا می رفت سر صف بخونه، همه می مردن از خنده، اما همچنان به کار خودش ادامه می داد...

    یه سخنران هم بود، هر مراسمی بود، از ایشون دعوت می کردن! سخنرانی هاشون هم خیلی طولانی بود، تنها حسنش برا بچه ها این بود که وقت کلاس گرفته می شه و گرنه خیلی خسته کننده بود...


    :53:
     
    محبوب, فقل حسبی الله, kyana و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5.  
    فدایی رهبر

    فدایی رهبر کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏07/11/2013
    ارسال ها:
    1,260
    تشکر شده:
    7,381
    تشکر کرده:
    3,256
    امتیاز:
    104

    نحوه آشنایی با انجمن:
    موتور جستجو
    جنسیت:
    دختر خانم
    پیام کاربری:
    اللهم عجل لولیک الفرج
    بسم رب المهدی

    سلام دوستان
    یادمه سال دوم دبیرستان بودیم
    بعد از امتحانات این دهه فجر امیدی بود که خستگیمونو در بیاره
    کلی با شوق مدرسه رو تزیینن کردیم
    :h8::p11::D28:
    خلاصه اون سال جشن دست ما سال دومیا بود.
    بالاخره حدودای ساعت 11 بود که جشن شروع شد
    همه چی آماده بود.
    یه چند تا کلیپ پخش کردیم بعدم چندتا مطلب خوندیم
    وسطاش که خواستیم مسابقه برگزار کنیم دوستام ی آهنگ غیر مرتبط گذاشتن
    بچه هام شلوغ کاریشون گل کرده بود که ناظممون اومد
    داد زد و گفت :
    :D2:
    جشن تعطیل!شما ها لیاقت ندارید!برید میگم معلما بیان درس بدن بهتون!
    برید سر کلاس!
    ماهم سر خورده شدیم دیگه...
    :D25:
    همش تقصیر این اولا بود...
    :h5:
    بهترین خاطره ای بود که با بهترین ترین دوستم داشتم
    همون سال مدرسشو عوض کرد
    :h2:
    خدا به همراهش باشه
     
    ناجی دلها, فقل حسبی الله, محبوب و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6.  
    ناجی دلها

    ناجی دلها معاون مدیریت کادر مدیریت "معاونت مدیران"

    تاریخ عضویت:
    ‏26/07/2012
    ارسال ها:
    12,137
    تشکر شده:
    46,399
    تشکر کرده:
    25,426
    امتیاز:
    168
    محل سکونت:
    بوشهر

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    دختر خانم
    پیام کاربری:
    چه بخشنده خدای عاشقی دارم
    سلام به همه ی دوستان ...
    دوران مدرسه ما دهه ی شصتیا بهترین خاطراتش ایام الله دهه ی فجر بود ...
    از همون سالهای ابتدایی که شعار میدادیم و من اون اوایل نمیدونستم چرا میگیم بیست و دو بهمن ماه --- یوم الله ست یوم الله ست
    همیشه سوال من این بود که یعنی چی این کلمه ... حالا بماند که سوال ما رفت تا سال سوم ابتدایی معنیشو فهمیدم یوم الله یعنی چی;))
    روستای محل تولدم مرکز مجموعه روستاهای بخش محسوب میشد وامکانات بیشتری داشت به خاطر همین جشن بزرگ بیست و دوم بهمن ماه اونجا برگزار میشد و بخشدار و مسئولین هم همیشه شرکت میکردند
    یکی از فرهنگیای شوخ طبعی که داشتیم برادر شهید بودند و خیلی تأترهای قشنگی اجرا میکردند همه منتظر بودند بیست و دو بهمن بیاد و هنر نمایی ایشونو ببینن
    خلاصه یک سال موقع تأتر در حال اجرا باید یه قطعه رو خواب میدید که طنز هم بود وقتی خواب بود چند بار صداش یهویی از بلندگو میومد که از بوی پتویی که بهش داده بودند داشت خفه میشد
    مردم کلی میخندیدند که وسط تأتر داره چی میگه ... بعد همین که تأتر تموم شد با لهجه محلی بلند گفت :عامو خفه شدم این چه پتویی بود چی روش ریخته بود
    مردم تا آخر جلسه میخندیدند و بخش دار هم وقت سخنرانی دوباره ایشون رو نگاه کرد وخندید ...خلاصه هنوز اون صحنه و لحن صحبت کردن ایشون یاد همه مونده و خاطره خنده دارش ...
    خدا ایشون و همه ی کسانی که تو این جشن ها زحمت میکشند رو حفظ کنه
     
    ضحا از این پست تشکر کرده است.
موضوع های مشابه: ♦*♦*♦*♦ خاطرات
انجمن عنوان تاریخ
تاپیک های دنباله دار ♦✿♦ خاطرات نوروزی منجی دوازدهمی ها ♦✿♦ ‏22/03/2018
تاپیک های دنباله دار *^^^^*خاطرات **و**سوتی ها*^^^^* ‏03/02/2013
تاپیک های دنباله دار ** خاطرات دل انگیز شما از محرم** ‏05/11/2012
تاپیک های دنباله دار خاطرات اعضای منجی دوازدهم ‏06/07/2012

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.