قصه هایی قشنگ از امام حسن عسکری(علیه السلام)- کرامت امام

شروع موضوع توسط گمنام ‏26/12/2017 در انجمن امام حسن عسکری علیه السلام

  1.  
    گمنام

    گمنام ناظر کل کادر مدیریت "ناظر کل"

    تاریخ عضویت:
    ‏24/07/2012
    ارسال ها:
    7,735
    تشکر شده:
    41,873
    تشکر کرده:
    13,939
    امتیاز:
    168

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    دختر خانم
    پیام کاربری:
    چه خوش است من بمیرم به ره ولای مهدی/ سر و جان بها ندارد که کنم فدای مهدی

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

    ابو هاشم جعفری (ره) تعریف کردن که یه روز به حضور امام حسن عسكری علیه السلام رفتم تا نگین انگشتری از اون حضرت تقاضا كنم ، تا انگشتری بسازم و اون نگین رو به عنوان تبرك ، بر سر انگشترم بذارم ، ولی وقتی كه به حضور امام رفتم، به طور كلی اون تقاضا رو فراموش كردم ، پس از ساعتی خداحافظی كردم ، همین كه خواستم از محضر امام بیرون بیایم ، انگشتری رو بهم دادن و فرمودن: تقاضای تو، نگین بود، ما به تو نگین رو با انگشترش دادیم ، خداوند این انگشتر رو برای تو مبارك گرداند.

    از این حادثه تعجب كردم ، كه اون حضرت به اون چه در ذهنم پوشیده بود، خبر داد، گفتم : ای آقای من ! براستی كه تو ولی خدا و همون امامی هستی ، كه خداوند فضل و اطاعت اون امام رو دین خود قرار داده . فرمودن: غفر الله لك یا ابا هاشم : خدا تو را ببخشد ای ابو هاشم.


    ............

    داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي


    :53::53::53:
     
    Z!MA, ناجی دلها, زینب و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع های مشابه: قصه هایی
انجمن عنوان تاریخ
امام حسن عسکری علیه السلام قصه هایی قشنگ از امام حسن عسکری(ع)-راز ابوهاشم در زندان ‏25/11/2017

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.