پیرمرد نابینایی که امان نامه از امام رضا (علیه السلام)گرفت....

شروع موضوع توسط montazer ‏07/09/2014 در انجمن امام رضا علیه السلام

  1.  
    montazer

    montazer ناظر کل کادر مدیریت "ناظر کل"

    تاریخ عضویت:
    ‏03/07/2012
    ارسال ها:
    4,019
    تشکر شده:
    27,536
    تشکر کرده:
    21,383
    امتیاز:
    168
    شغل :
    در محضر استاد
    محل سکونت:
    ایران اسلامی

    تحصیلات:
    حوزوی
    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    امام مهدی ( عجل الله تعالي فرجه ) میفرمایند :برای تعجیل فرج زیاد دعا کنید .چرا که آن فرج شماست.
    به نام خدا ...
    شیخ عباس قمی میگه:یه كاروانی از سرخس مشهد اومدند پابوس امام رضا علیه السلام،سرخس اون نقطه صفر مرزی است،یه مرد نابینایی تو اونها بود،اسمش حیدر قلی بود،این ماجرا در فوائد الرضویه اومده،اومدند امام رو زیارت كردند،از مشهد خارج شدند،یه منزلیه مشهد اُطراق كردند،دارند برمیگردند سرخس،حالا به اندازه یه روز راه دور شده بودند،شب جوونها گفتند بریم یه ذره سر به سر این حیدر قلی بذاریم،خسته ایم،بخنیدیم صفا كنیم،كاغذهای تمیز و نو گرفتند جلوشون هی تكون میدادند،اینها صدا میداد،بعد به هم میگفتند،تو از این برگه ها گرفتی؟ یكی میگفت:بله حضرت مرحمت كردند،فلانی تو هم گرفتی؟گفت:آره منم یه دونه گرفتم،حیدر قلی یه مرتبه گفت:چی گرفتید؟گفتند مگه تو نداری؟گفت:نه من اصلاً روحم خبر نداره! گفتند:امام رضا برگ سبز میداد تو مردم،گفت:چیه این برگ سبزها،گفتند:امان از آتش جهنم،ما این رو میذاریم تو كفن مون،قیامت دیگه نمیسوزیم،جهنم نمیریم،چون از امام رضا گرفتیم،تا این رو گفتند،دل كه بشكند عرش خدا میشود،این پیرمرد یه دفعه دلش شكست،با خودش گفت:امام رضا از تو توقع نداشتم،بین كور و بینا فرق بذاری،حتماً من فقیر بودم،كور بودم از قلم افتادم،به من اعتنا نشده،دیدن بلند شد راه افتاد طرف مشهد،گفتند:به خودش قسم تا نگیرم سرخس نمیآم،باید بگیرم،گفتند:آقا ما شوخی كردیم،ما هم نداریم،هرچه كردند،دیدند آروم نمیگیرد،خیال میكرد كه اونها الكی میگند كه این نره،جلوش رو نتونستند بگیرند،شیخ عباس میگه: هنوز یه ساعت نشده بود دیدند حیدر قلی داره بر میگرده،یه برگه سبزم دستشه،نگاه كردند دیدند«اَمانٌ مِّنَ النار،اَنا ابن الرسول الله»گفتند:این همه راه رو تو چه جوری یه ساعته رفتی،گفت:چند قدم رفتم،دیدم یه آقایی اومد،گفت:نمیخواد زحمت بكشی،من برات برگه آوردم،بگیر برو...
     
    شیخ رجبعلی, یاس پرپر, ایرانی اسلامی و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2.  
    شیخ رجبعلی

    شیخ رجبعلی کاربر فعال "کاربر *ویژه*"

    تاریخ عضویت:
    ‏02/11/2013
    ارسال ها:
    1,507
    تشکر شده:
    5,760
    تشکر کرده:
    17,278
    امتیاز:
    104
    شغل :
    ؟
    محل سکونت:
    ناکجا اباد

    جنسیت:
    آقا پسر
    پیام کاربری:
    چه فکر کنید میتوانید!یانمیتوانید!درهرصورت حق باشماست!!
    آمدم ای شاه، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.