با پنجاه قدم ، شام تا كعبه را پيمود

شروع موضوع توسط زینب ‏05/10/2013 در انجمن امام جواد علیه السلام

  1.  
    زینب

    زینب مدیر توسعه شبکه های اجتماعی و گرافیست حرفه ای "مدیریت تالار"

    تاریخ عضویت:
    ‏13/08/2012
    ارسال ها:
    3,328
    تشکر شده:
    18,686
    تشکر کرده:
    7,485
    امتیاز:
    168
    محل سکونت:
    ناکجا آباد

    نحوه آشنایی با انجمن:
    معرفی دوستان
    جنسیت:
    دختر خانم
    پیام کاربری:
    ما رو نمی بینی خوشی؟؟؟؟؟؟؟؟



    حافظ ابونعيم - يكى از علماء اهل سنّت - در كتاب خود به نام حلية الا ولياء آورده است :


    شخصى به نام ابويزيد بسطامى حكايت قابل توجّهى را از سرگذشت خود با كودكى خردسال نقل كرده است :


    روزى از شهر بسطام جهت زيارت خانه خدا حركت كردم ؛ چون به يكى از روستاهاى شهر دمشق رسيدم ، تپّه خاكى را ديدم كه كودكى حدودا چهار

    ساله روى آن بازى مى نمود.


    وقتى نزديك او رسيدم ، خواستم به او سلام كنم ، با خود گفتم : اين بچّه است و هنوز به تكليف الهى نرسيده ، اگر به او سلام كنم ، جواب نمى داند؛ و اگر

    سلام نكنم حقّى را ضايع كرده ام .


    و بالاخره بر او سلام كردم و آن كودك نگاهى بر من انداخت و اظهار داشت :


    قسم به آن كسى آسمان را برافراشت و زمين را گسترانيد، چنانچه جواب سلام را واجب نگردانيده بود، جواب نمى گفتم .


    چون كه مرا به جهت كمى سنّ و سال نزد خود كوچك و حقير دانستى ؛ وليكن جوابت را مى دهم : ((عليك السّلام و رحمة اللّه و بركاته و تحيّاته و رضوانه

    )) .

    و سپس افزود: هرگاه تحفه و تحيّتى برايتان هديه كردند، سعى نمائيد كه به بهترين وجه آن را پاسخ دهيد.


    با شنيدن چنين سخنانى ، فهميدم كه او شخصيّتى والا و بلند مرتبه است و من اشتباه فكر كرده ام .


    در همين لحظه ، فرمود: اى ابويزيد! براى چه از ديار خود بسطام به شهر شام آمده اى ؟


    گفتم : اى سرورم ! قصد زيارت كعبه الهى را دارم .


    پس آن كودك از جاى خود برخاست و اظهار داشت : آيا وضو دارى ؟


    گفتم : خير.


    فرمود: همراه من بيا، دَه قدم كه راه رفتيم ، به نهرى بزرگ تر از فرات رسيديم و او نشست و وضوئى با رعايت تمام آداب و مستحبّات گرفت و من نيز وضو

    گرفتم .


    در همين اثناء، قافله اى عبور مى كرد از شخصى پرسيدم : اين نهر كدام نهر است ، و چه نام دارد؟


    گفت : رود جيحون است .


    بعد از آن ، كودك فرمود: حركت كن تا برويم ، چون بيست قدم راه پيموديم ، به نهرى بزرگ تر از نهر قبلى رسيديم .


    و چون كنار آن نهر آمديم ، فرمود: بنشين ، و من طبق دستور او نشستم و او رفت ، از قافله اى كه از آن محلّ عبور مى كرد، پرسيدم : اين جا كجاست و

    اين نهر چه نام دارد؟


    گفتند: رود نيل است و تا شهر مصر حدود يك فرسخ فاصله دارى ، آن ها رفتند و پس از ساعتى آن كودك باز آمد و اظهار داشت : برخيز حركت كن تا برويم

    .

    پس حركت كرديم و بيست قدم ديگر راه رفتيم ، نزديك غروب خورشيد بود كه نخلستانى نمايان گرديد، كنار آن رفتيم و اندكى نشستيم ؛ و پس از

    استراحتى مختصر دوباره فرمود: حركت كن تا برويم .


    مقدار خيلى كمى كه راه آمديم ، به مكّه معظّمه رسيديم ؛ و چون وارد مسجدالحرام شديم ، من از كليددار كعبه سؤ ال كردم كه اين كودك كيست ؟


    گفت : او حضرت ابوجعفر، محمّد جواد، فرزند علىّ بن موسى الرّضا عليهم السلام مى باشد.


    ثبات الهداة : ج 3، ص 348، ح 79، به نقل از حلية الاُلياء.
     
    داداش مهدی, mahdi gh, ناجی دلها و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
موضوع های مشابه: با پنجاه
انجمن عنوان تاریخ
امام جواد علیه السلام ♦✿♦ حتی اگه پدر و مادرت گمراه هستن، باهاشون مهربون باش ♦✿♦ ‏27/03/2018
امام جواد علیه السلام مختصر و مفید/آشنایی با معصوم یازدهم: امام نهم، حضرت جواد(علیه السلام) ‏29/04/2015
امام جواد علیه السلام پاسخ امام جواد (علیه السلام) به نامه ای درباره ازدواج ‏12/02/2014
امام جواد علیه السلام چرا امام جواد(ع) با دختر قاتل پدرش ازدواج کرد؟ ‏05/10/2013
امام جواد علیه السلام رسیدن به رضوان خدا با این 3 عامل از سخنان امام جواد(ع) ‏20/05/2013

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.